خرید بک لینک
از کجا تابع این قانون شدیم که انرژی کاهنده ای صرف نه تنها پنهان کردن شرایط موجود، بلکه جا زدن یک زندگی مطلوب و همه چیز تمام کنیم؟ همه مادری دارند بهتر از برگ گل که عاشقش هستند، همه پدری دارند مثل کوه پشتیبان و مثل آسمان سخاوتمند، همه خواهر و برادری دارند با کلی خاطرات شیرین مشترک از کودکی، همه مهربا

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 18:43

آلبومی که چندسال پیش خریده بودم تا عکسهای مورد علاقه ام را چاپ کنم و بچینم توی صفحاتش و تا به حالا خالی مانده بود را از کمد درآوردم، آلبوم خانوادگی را که چسب صفحاتش تقریبا از بین رفته بود و فنر و جلدش هم در رفته بودند را هم آوردم، نشستم به چیدن عکسها توی آلبوم جدید. از بچگی هایمان، از جبهه بابا و سر

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 18:43

دوستت ندارم، چراکه دوستت دارم از عشق ورزیدن به تو دست میکشم و دیگر عاشقت نخواهم بود از چشمبهراه تو بودن دست میکشم و دیگر منتظرت نخواهم ماند. قلب یخبستهام از سرما به آتش میرود دوستت دارم، چون تنها کسی که دوست میدارم تویی و چه عمیق از تو بیزارم. بر تو سرِ تعظیم فرود میآورم و بدان عظمتِ عشق

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 21:37

میشد مثل لوییز از بدبختی مکرری که منطقش به آن زنجیرش کرده بود رهایش میکردم و میافتادیم در دل جاده به سوی تماشای حتی پارهای از دنیا و بعد لمس لحظهای از خوشبختی و بیگانگی از قیدوشرطها میرفتیم به سوی رهایی... اما او تلما نبود و من هم لوییز... فکر میکنم چه تلخ است که آدمی از زندگی اش راضی نباشد ا

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 5:11

پردهی یک: از اتوبوس پیاده شد و عصای سفیدش که به بلندی سکوی ایستگاه برخورد کرد، خودش را بالا کشید و دوباره رو به خیابان ایستاد. یک مرد کم بینا به سمتش رفت و پسگردنی مزاحگونهای بر او نواخت. بلافاصله شناختش، نامش را به زبان آورد و دستش را به سمتش دراز کرد به احوالپرسی... بلندبلند حرف میزدند و خب همهی ما فهمیدیم که میخواهد سوار کدام خط اتوبوس شود. صدای بلند و بی خش و قویای از ردیف ما نشستگان بلند شد که: بیا اینجا بشین. تشکر کرد و گفت همینطوری خوبه. خط 23 آمد، و دوست کم بینایش به اشتباه 22 تشخیصش داد و داشتند به سمتش میرفتند که صدا دوباره بلند شد که 22 نیست، برگرد بالا. و همینطور که داشت به سمت سکو برمیگشت صاحب صدا به سمتش رفت. مرد مسنی بود که یک آستین کتش خالی بود، رفت و یک دستش را انداخت دور بازوهایش و کشاندش به سمت خودش که: وقتی میگم بیا بشین چرا ناز میکنی؟؟ و بردش کنار خودش نشاند. تمام مدت داشتم با لبخند کاملاً مستقیم بهشان نگاه میکردم، سرم را برگرداندم و خانم جوانی که کنارم بود به دیدن لبخند هنوز مانده بر صورتم خندید و سری به رضایت تکان داد. رضایت از ساختن یک تصویر سادهی

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 10:13

این روزها که گوشی موبایلم همچنان بیهوش است و به عمد ندادهامش برای تعمیر، تجربه دیگری از موسیقی سراغم میآید. بدون هندزفری و بدون هیچ وسیله پخش موسیقی همراهی، توی خیابان، توی اتوبوس، روی پل هوایی کسی در گوشم چیزی میخواند! امروز همایون خواند، به شیشه اتوبوس تکیه داده بودم و کتاب را هم بعد چندخط خواندن بسته بودم، که ناگهان شروع کرد و همزمان لبخند به لب، دفترچه یادداشتم را در آوردم و همراهش نوشتم: هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی از این طرف که منم همچنان صفایی هست پ.ن: هدیه تولد دوسال پیشم هم از جمع دوستانی عزیز «چه آتشها» بود، به یاد آن روز و آنها هم افتادم... درراه دیروزش هم برایم همان آلبوم را پخش کرده بودند و من که در دلم میگفتم آخ از این آهنگ، که با دل من چه میکند، و انگار دلچسبیاش برایم آنقدر عیان بود که تبدیل شود به یک هدیه ماندگار... با این شعر و با این قطعه زندگیها دارم...

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 5:23

رنجور حرفی شوی که گفته نشده! دلتنگ کسی باشی که نرفته! عاشق کسی باشی که نیامده! دلگیر لحظه ای شوی که غروب نکرده! مرور خاطره ای کنی که تجربه نشده! کلماتی را خط بزنی که نوشته نشده! منتظر اتفاقی باشی که نویدش نیامده! مهآلود میشود انگار جهانت....

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:09

آدمها را به نیازتان، به وابستگیتان، به حستان، به انتظارتان، به امیدتان، به دلتنگیتان، اذیت نکنید. همهی اینها تنگ دل خودتان است که قشنگ است، افتاد که کف دست گدایی بی ارزش میشود. بگذارید آدمها همانجایی باشند که میخواهند، وقتی یک قدم اینور آنورترش ربطی به اشتیاق شما نداشته باشد، پس آن اشتیاق را پشت پلکهایتان پنهان کنید. خودخواه نباشید. هر آدمی حق دارد همان جایی باشد که میخواهد. عادت کنید به بلعیدن حرفها و فروخوردن بغضها و نگفتنها و نخواستنها.... عادت کنید... عادت کنید به تلاشهای ناکام برای عادت کردنها!

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 15:52

خیز برداشتم و آب تمامم را در بر گرفت. وقتی دوباره روی پایم ایستادمرسیده بودم به دهانه تونل! سرم را برگرداندم و مسیری که در آب حرکت کرده بودم را نگاه کردم. من در آب فرو نرفته بودم، همه مسیر را شنا اگر نه (چون هیچوقت شنای اصولی یاد نگرفته ام) اما خودم را در آب حفظ کرده بودم... ستیز با جریان آب را دوست ندارم. آب باید تو را با خود ببرد، تو را به کام بکشد، تو را در خود غرق کند... دلم از این یک ذره مهارت ناخودآگاه ناگهانی خوشحال نشد! آب وظیفه دیگری دارد!... هریک ساعت یک نفر هم از آن پله ها بالا نمیرود که پایش را ضربدری بگذارد، دستش را به شانه بگیرد و با صدای بلند تپش قلب و شمارش جدی، زیر پایش خالی شود و فرو برود در خلأ! و من آدم سرکوب ترسهایم شده ام! از همان وقتی که با تاریکی باغ دوست شدم و تنهایی را بغل کردم و از پله های تنگ یک ساختمان خلوت قدیمی بالا رفتم. دل به آب زدن که دیگر عشق است، وقتی مرگ و زندگی در آب هردو دلپذیر است که همآغوشی چنین عاشقانهای با به غیر از آب ممکن نمیشود... آب تو را در خود زنده نگه میدارد، آب تو را در خود میمیراند، آب تو را رها نمیکند، آب قشنگ است، آب عاشق ا

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 15:52

شاید عمقت به اندازه همان رودخانهای که دستت را در آن فرو کرده بودی کم است که در تو غرق نشد!

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 15:52

حکایت نگرانی، دلشوره، شک، بی اعتنایی، بیپردگی... زنی که به خاطره تجربه ناکامی در حاملگی پیشین، حالا در آستانه هفتماهگی دچار دلهره و تشویش و بیقراری است و از طرفی بی توجهی همسرش که گاهی شکّ را نیز در او برمیانگیزد بر ناآرامیهای زن میافزاید... پیرامون قصهی این زن و مرد حکایت بیبندوباریهاییست که با اینکه این دو نفر از آن مصون هستند اما ضربههای آن را متحمل میشوند. انتهای تلخ فیلم و تأسف و پشیمانی در فقدان "ناگهان چه زود دیر میشود" را تداعی میکند که چطور آدمها بهای سهلانگاریهای خود را میپردازند، نمیگویند آنچه را باید، نمیشنوند آنچه را باید، نمیبینند آنچه را باید... چه فایده از چسباندن مجسمه وقتی او نیست، چه فایده از آراسته در آغوش گرفتن فرزند وقتی که او نیست، چه فایده از نامهها، از لتنگی، از دلگویه وقتی که او نیست... درک یا داشتن احساس مشترک با فیلم و شخصیتهایش نیاز به تجربه مشابه دارد. یادم هست دوستی از "پریدن از ارتفاع کم" انتقاد میکرد و فیلمنامه را ضعیف میشمرد. قصه از دست دادن فرزندی که هنوز در آغوش نگرفتیاش که در این دو فیلم، موضوع اصلی و یا خرده روایتی به مو

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 14:52

نه به خاطر خودش که به خاطر یکی از سخنرانها که تعریفش را از دوستی شنیده بودم رفتم به جلسه رونمایی کتاب. کتاب را تا اواخر جلسه نخریدم... حسی به آن نداشتم. همین که دل به وسوسه دادم و رفتم کتاب را گرفتم، نویسنده گفت هرجای کتابی که خواننده از آن خیلی لذت ببرد، آنجا همانجایی است که نویسنده عذاب زیادی را متحمل شده، و وقتی کتاب خوبی منتشر میشود نتیجه زجر نویسنده پای کلمه به کلمه آن است. و من هروقت که آسوده مینویسم میدانم خوب ننوشته ام... بعد خیلی که از این جمله گذشت گفت من سرِ نوشتن این کتاب خیلی راحت بودم.... این را که گفت فهمیدم پشیمان میشوم از خریدنش. در راه هم که یکی از داستانهایش را خواندم بر نظرم مطمئن شدم... و خب شاید برای کتابخانه ام کتابهایی هم لازم باشند برای نخواندن! غیر از این سبک و محتوای سخن نویسنده نیز گاهی آن چیزی نیست که مخاطب انتظار دارد. خودش هم البته یک جایی گفت که هرآنچه میتواند بگوید در فلان کتابش است، بیش از آن حرفی ندارد و .... واقعا هم همین است. هروقت دوستی از اینکه اگر فرصت دیدن و بودن و شنیدن فلان نویسنده محبوبِ من وجود داشت چقدر خوب بود و چهها میشد، جوابم فقط همین

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 14:52

کوتون تخفیف پنجاه درصدی زده، خیلی از فروشگاههای دیگر هم. خب بد نیست وقتی بخواهی شلوار چهل تومانی بگیری از یک مارک درست و حسابی خرید کنی! ولی چرا این شلوارها انقدر تنگ شده اند واقعا؟! باز حکایت تحمیل سلیقه است که در بازار ما همیشه موجبات بی عدالتی را فراهم آورده. یعنی میگویند دو انتخاب بیشتر نداری! یا دمپا بپوش که کف زمین را جارو کند یا تنگ بپوش که به زور مچ پایت را بپوشاند! بنابراین از خرید کردن از کوتون منصرف شده و با بی حوصلگی از پرسه زدن در بازار راه بازگشت را پیش میگیریم! و در راه به آن مانتوفروشی نزدیک دانشگاه فکر میکنیم که باید تا تمام نکرده بروی و مانتویی که شبیه مانتوی جوانی های مادرت هست را بخری تا کیف کند از اینکه خودش را در تیپ حالای دخترش ببیند! همان پیلی های ریز روی سینه، همان سادگی، همان رنگ روشن محبوبِ مادر، همان یقهی ساده، همان آستین مچدار... چندسال است که من تنها خرید میکنم؟! و چندسال است که از خرید کردن کیف نمیکنم و محدودش کردهام به نیاز و بس... یعنی وقتی کفش چرمم بعد از سه سال دیگر چیزی ازش باقی نمانده تصمیم به جایگزینی میگیرم آن هم با کفشی به همان سادگی که بر

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 14:52

موبایل ساده به دست گرفتن حس خوب زمانهایی را برایت تداعی میکند اگر نه تکرار! حس خوبِ آن وقتهایی که مجازستان محدود بود به مکانی ثابت، که توی خیایان و دانشگاه و کوچه و بازار نمیشد به آن دسترسی داشت، وقتهایی که توی آشپزخانه باید ماهی را برمیگرداندی که آنطرفش سرخ شود و بعد بپری توی اتاق که ببینی جواب پیامت را چه نوشته... حس آن وقتهایی که چتهای جذابی درمیگرفت بین تو و دوستانی.. حس خوب آنوقتهایی که حرفهایت برای کسی، گاهی بیش از آن چیزی بود که گفته شده بود... میشد کلمه، میشد جمله که به خاطری سپرده شود، که خاطرش عزیز شود! دانستن اینکه یا دیگر گوشی آنچنان نشنودت یا حرفهای تو چنان آنوقتها نباشد چیزی را عوض نمیکند وقتی بهرحال میدانی حرفهای تو ذوق و اشتیاق یا محبت و قدری را سبب نمیشود! تو صرفا گوینده حرفهای بی سروته مبهمت هستی که حالا به واسطه این سهلالوصول شدن فضای مجازی دیگر آن وقفههای کوتاه بین روز و آن انتظارها را هم حذف کرده بود. گوشی ساده داشتن شبیه آن وقتها میکند روزهایت را اگرچه خیلی چیزها مثل آنوقتها نباشد... دلم دیدن یک فیلم طنز در سینما میخواهد، فیلم طنز خوب حالا روی پرده هست، اما

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 14:52

وقتی با فکر پی حست به آدمی- آدمهایی بگردی خب درواقع حسی درکار نیست و تو میگردی ببینی ویژگیای، نشانهای چیزی آن میان هست که تو را بیشتر به سمت آن آدم بکشاند یا نه... اما وقتی با فکرت نتوانی کسی را تحلیل کنی و فقط دست بیاویزی به بودنش، دل خوش کنی به یک کلمهاش، نرنجی از نادیده گرفته شدنت حتی، و سر کنی روزهایت را با بی آغازی و بی پایانی یک حس مبهم... آنجا چیزی هست که باید قدرش را دانست، شاید فقط تنها سهمی باشد از تجربه یک حس واقعی!.... که می داند که فرصت دیگری هست یا نه؟....

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 14:52

گالان اوجا و سولماز اوچی عاشقان جسور و افسانهای اولِ «آتش بدون دود»اند. هرچند بیشتر این هفت جلد کتاب به آلنی و مارال پرداخته اما آتش بدون دود به گالان و سولماز است که پا میگیرد. اسم اینها را هم گذاشتهام گالان و سولماز! همینطور بی هدف رفتم توی نمایشگاه گلستان علی، فقط چرخ زدم و دستبندهای مهرهای، ظرفهای سفالی، کیفهای چرمی و شالهای نقاشی شده را نگاه میکردم که رسیدم به اینها... لبخند به لبم آوردند اما رد شدم، دوباره برگشتم، لمسشان کردم، قیمت گرفتم، باز رد شدم، ولی آخر وسوسه نگذاشت که بگذرم و با خود نبرمشان، به خودم هدیهشان دادم که خستگی از تنم در برود... که ترکمنها و صحرایشان و سنتشان برایم خیلی عزیزند. کیف میبرم از تماشایشان... پ.ن: داشتم مینوشتم که یاد پست آقا گل و چالش زبان مادری افتادم و اینکه وقتی در لیست پستهای شرکت کننده نگاه میکردم نه ردی از زبان ترکمنی دیدم و نه زبان مادری خودم «کرمانجی». بنابراین حکایت سعدی را که در همان روزها دست و پا شکسته ترجمه کردم را به اضافه صوت آن در ادامه مطلب قرار میدهم. اضافه کنم که کرمانج شاخه ای از قوم کورد هستند که در ایران ب

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 14:52

اصلاً و به هیچ عنوان قابل توجیه نیست اینکه از کسی/ کسانی دروغ ببینی، کم لطفی ببینی، و تأمیمش بدهی به همه آدمهای دیگر و هرکس که از یک متری ات رد شود با یک عینک تیره نگاهش کنی و آماج برچسبهای گستاخانه ات قرار دهی... ذره ای تردید نکردم در انتخاب کلماتم، بدون توجه به سمتش، جنسیتش و سن و سالش برایش تاسف خوردم برای این حجم از تلخ کلامی، زشتپنداری و پیشداوری... از کلماتش پیدا بود که از آنهایی ست که جایگاه بالاتر دیگران اذیتش میکند، که حتی پله پله رشد کردن یک جوان هم اذیتش میکند، که دست دهنده ای که ندارد هیچ، دستش به سرکوب استعداد و انگیزه هم خوب میرود... دلم خواست وقتی مورد گستاخی و بی حرمتی چنین آدمی که نشناخته داشت قضاوتهای بی سروتهی روانه ام میکرد فقط بروم و به دو نفر پیام بدهم که ازشان بخاطر خوبیشان تشکر کنم... شاید لازم بود چنین آدم پیر اما تهی از اولین شاخصه های انسانیتی پیش رویم قرار بگیرد تا یکسری آدمهای تابحال معمولیای در چشمم برجسته شوند که هنوز از اعتماد و خوشبینی و صداقت ناامید نشده اند... اما من برنمیتابم این حد از تلخ کلامی را و به قول آل احمد "فقط برای تسویه حساب با او ه

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 14:52

یک دانشجوی دانشگاه آزادی از ترم اول ارشدش بلند میود میرود دانشگاه فردوسی و در راهروی گروه علوم سیاسی در اتاق تک تک اساتید را میزند و بدون اینکه بشناسدشان مینشیند روبرویشان و از دغدغه ها و خط فکری اش میگوید و مشورت میگیرد... از در اتاقهایی که بیرون میآید دلش میخواهد بهانه هایی داشته باشد تا باز برگردد و بنشیند و بشنود... این اتفاق حالا انگار واقعا رخ داده و تعامل جدی با یکی از آن بهترین ها و محبوبترینهایم شکل گرفته... از آن استاد خوبهاییست که اگرچه هیچ وقت سر کلاسش ننشستهام اما بهواقع با دیدنش هم شاگردیاش را میکنم و از اینکه بهانهای موجب نشستن پای حرفهایش شود لذت میبرم. و حالا چه از این بهتر میتواند باشد که به من اعتماد کرده و حدود دویست مقالهاش را برای ویراستاری و صفحهآرایی جهت تبدیل به چهار کتاب به من سپرده که قرارداد نشر آنها هم قرار است با بهترینهای تهران بسته شود. جز آن، صفحهآرایی کتاب همایش بینالمللی دانشگاه فردوسی را هم... اعتماد گاهی بهترین هدیهای میتواند باشد که یک نفر به آدم میدهد و این اعتماد گاهی حتی ممکن است به آدم جهت بدهد. در تمام این سالهایی که تایپ و

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 11:53

به هر شهری که میروند، پی جاهای مشورش میگردند و به اصطلاح جاذبه های گردشی اش را جستجو میکنند که بروند و ببینند و نادیده از دنیا نروند... کمتر کسی پی ناشناخته هاست! کمتر کسی میرود کوچه پس کوچه های شهری را گز کند، برود از یک حجره کوچک، یک بقالی قدیمی وسط یک خیابان خلوت خرید کند، بی هدف سوار اتوبوس و مترو شود و جایی ناشناس پیاده شود و پرسه بزند ناشناخته ها را! ناشناخته ها عزیزتر میشوند وقتی کسی پی کشفشان باشد، بودنشان به چشم کسی بیاید... چه مهم که تو به کدامها شهرت داری؟! من ناشناخته های تو را پرسه زدم... و عزیز میدارم همهی آنچه را که تنها خودم دیدم و بس!

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 11:53

صفحه بندی